|
تاریخ انتشار :03.06.2026
وقتی ترامپ
“احمدی نژاد” را به “رضا پهلوی” ترجیح میدهد!
داويد پارسيان

چگونه رویای “پروژه پهلوی” و دعوت به تجاوز نظامی به کشور در توهم
“حباب اطلاعاتی” در هم شکست. مدل «تغییر رژیم» به کنار رفت، ایران
به میدان بازی بدل شد و سرنوشت یک ملت را به گروگان گرفت.
۱. مقدمه و طرح مسئله
روابط ژئوپلیتیک میان واشینگتن و تهران در سال ۲۰۲۶ دستخوش یک نقطه
عطف تاریخی شده است. پس از سالها عملیات مخفیانه، حملات سایبری و
بنبستهای دیپلماتیک، این تقابل در اواخر فوریه ۲۰۲۶ به یک درگیری
نظامی آشکار و گسترده منجر شد. این بحران با حملات هوایی هماهنگ و
گسترده ایالات متحده و اسرائیل تحت نام رمز «عملیات خشم حماسی»
آغاز شد و به یک بحران منطقهای با تکانههای اقتصادی جهانی تبدیل
گردید. نماد بارز این وضعیت، محاصره طولانیمدت تنگه هرمز است که
منجر به شوکهای شدید قیمت در بازارهای جهانی انرژی شد و اقتصاد
جهانی را به لبه یک رکود شدید سوق داد.
هدف این تحقیق، کالبدشکافی مکانیسمهای ساختاری عمیقتر این تشنج
است. در این میان، به ویژه تعامل پیچیده نفوذ اطلاعاتی،
ارزیابیهای اشتباه استراتژیک از وضعیت («تلههای محاسباتی») و
تغییرات در سیاست خارجی ایالات متحده تحلیل میشود. بافت زمانی در
می ۲۰۲۶ امکان یک بازنگری مستند بر رویدادهای سهماهه اول را فراهم
میکند و همزمان چشماندازی از آزمونهای سخت داخلی پیشروی ایالات
متحده در آستانه انتخابات میاندورهای در نوامبر ۲۰۲۶ ارائه
میدهد.
۲. اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶: نفوذ اطلاعاتی و فاجعه سیاست داخلی
نقطه عطف تعیینکننده در تحولات اخیر به اعتراضات سراسری در دسامبر
۲۰۲۵ و ژانویه ۲۰۲۶ در ایران بازمیگردد. اگرچه جنبش اعتراضی در
ابتدا بر بستری از سرخوردگیهای واقعی اجتماعی-اقتصادی و داخلی
مردم ایران استوار بود، اسناد تاییدشده اطلاعاتی و تحقیقات
افشاگرانه نشاندهنده یک نفوذ عمیق عملیاتی توسط بازیگران خارجی،
به ویژه موساد اسرائیل است.
مقامات دولتی اسرائیل و گزارشهای اطلاعاتی متعاقباً تایید کردند
که شبکههای عملیاتی در داخل ایران به طور هدفمند برای بیثبات
کردن نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی، انجام اقدامات خرابکارانه و
سوق دادن اعتراضات به سمت یک رویارویی مسلحانه مورد استفاده قرار
گرفتند. این نفوذ، فضایی از پارانویای شدید را در میان رهبری در
تهران ایجاد کرد، به طوری که آنها هرگونه شکل از اعتراض غیرنظامی
را به عنوان یک حمله حیاتی و هدایتشده از خارج تلقی کردند.
در این وضعیت بسیار متزلزل، اپوزیسیون راستگرای پادشاهیخواه در
خارج از کشور تحت رهبری رضا پهلوی به عنوان یک کاتالیزور بیرونی
عمل کرد. پهلوی که از سوی طرفدارانش در خارج از کشور با جنجال
رسانهای گسترده به عنوان رهبر مشروع یک انقلاب قریبالوقوع معرفی
شده بود، از تبعیدگاه امن خود فراخوانهای گستردهای برای بسیج
صادر کرد. این فراخوانها بلافاصله توسط رژیم تهران به عنوان سندی
بر یک توطئه بزرگ غربی-اسرائیلی اعلام شد. واکنش بعدی رهبری ایران
با وحشیگری بیسابقهای همراه بود: استفاده سیستماتیک و بیرحمانه
از نیروی نظامی توسط نیروهای امنیتی منجر به قتلعام ویرانگر
غیرنظامیان عمدتاً غیرمسلح در داخل کشور شد. تحلیلهای علمی نشان
میدهند که پیوند ناهماهنگ عملیاتهای اطلاعاتی خارجی و
درخواستهای اپوزیسیون تبعیدی، بهانهای بینقص برای رژیم فراهم
کرد تا هرگونه مخالفت مشروع داخلی را در خون خفه کند.
۳. تله محاسباتی واشینگتن و به حاشیه راندن رضا پهلوی
دخالت مستقیم ایالات متحده در جنگ بر پایه یک «تله محاسباتی»
استراتژیک استوار است که عمدتاً توسط دولت اسرائیل تحت رهبری
بنیامین نتانیاهو تدارک دیده شده بود. اسناد جلسات دوجانبه در
مار-آ-لاگو در اواخر دسامبر ۲۰۲۵ نشان میدهد که واشینگتن به طور
سیستماتیک تحت فشار قرار گرفت تا حملات نظامی پیشگیرانه علیه
تاسیسات هستهای و نظامی ایران را تایید کند. فرض اساسی این بود که
رژیم ایران به دلیل ناآرامیهای داخلی در آستانه فروپاشی فوری قرار
دارد. دولت تحت رهبری دونالد ترامپ دچار این توهم شد که یک جنگ
هوایی گسترده روند سرنگونی رهبری در تهران را تسریع کرده و راه را
برای یک دولت انتقالی طرفدار غرب هموار خواهد کرد.
در این سناریوی استراتژیک، رضا پهلوی از سوی حامیانش به عنوان
شخصیتی نمادین و رئیس دولت گذار در نظر گرفته شده بود. اما به محض
آغاز عملیات نظامی گسترده «عملیات خشم حماسی» در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶،
شکاف آشکار میان رویاپردازیهای سیاست تبعید و مطلوبیت واقعیت ها
آشکار شد. پهلوی و همراهانش به سرعت توسط طراحان نظامی واشینگتن و
اورشلیم به عنوان مهرههایی از نظر سیاسی بیاثر و فاقد پایگاه
اساسی در ساختارهای امنیتی ایران یا در میان مردم مبارز ارزیابی
شدند. پهلوی به جای اینکه به عنوان رهبر یک دولت انتقالی جدید به
رسمیت شناخته شود، با تحقیر سیاسی عمیقی روبرو شد: او توسط مقامات
آمریکایی و اسرائیلی ابزار دست قرار گرفت تا ظاهراً مشروعیت اخلاقی
حملات را تقویت کند، در حالی که خود به طور کامل از تمامی
تصمیمگیریهای کلیدی استراتژیک کنار گذاشته شد. به حاشیه راندن او
نشاندهنده الگوی کلاسیک تاریخی سوءاستفاده قدرتهای بزرگ از
بازیگران سیاسی تبعیدی بود.
۴. حباب تبلیغاتی اپوزیسیون راست افراطی در تبعید و «گزینه
احمدینژاد» برای ترامپ
در حالی که مردم در داخل ایران زیر بمبارانهای ویرانگر ایالات
متحده و اسرائیل رنج میبردند، زیرساختهای غیرنظامی فرو میپاشید
و مصیبتهای انسانی ابعاد دراماتیکی به خود میگرفت، در بخشهایی
از اپوزیسیون راست افراطی در خارج از کشور گسست عجیبی از شرایط
واقعی دیده میشد. چهرههای سرشناس تبعیدی که در یک حباب تبلیغاتی
تنظیم شده توسط بازیگران اسرائیلی و اندیشکدههای نؤکنسرواتیو
گرفتار شده بودند، حملات نظامی را در رسانههای اجتماعی به عنوان
«اقدام برای آزادی» جشن گرفتند و بر رنج مردم پایکوبی کردند. این
خصومت آشکار نسبت به مصائب واقعی مردم در میهن، شکاف میان دیاسپورا
و جمعیت رنجدیده در داخل کشور را عمیقتر کرد و جنبش پادشاهیخواه
را در چشمان بیشتر ایرانیان بیاعتبار ساخت.
با این حال، شدیدترین چرخش سیاسی در می ۲۰۲۶ از طریق یک چرخش
استراتژیک بنیادین توسط دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا صورت
گرفت. اگر چه ترامپ در ابتدا به طور لفاظی به مردم ایران وعده “کمک
و آزادی” داده بود، اما دولت او پس از شکست در دستیابی به یک
پیروزی سریع، گزینه روی کار آوردن پهلوی را به طور کامل کنار
گذاشت. در عوض، گزارشهای نیویورک تایمز در ۱۹ می ۲۰۲۶ فاش کردند
که کاخ سفید و تشکیلات اسرائیلی، محمود احمدینژاد، رئیسجمهور
اسبق، تندرو و پوپولیست ایران را به عنوان عنصر محوری برای یک
«تغییر رژیم کنترلشده» مد نظر قرار دادهاند.
محاسبات در این زمینه این بود که احمدینژاد را به عنوان نوعی چهره
انتقالی – مشابه مدلهای تاریخی رهبران موقت و منزوی – تثبیت کنند.
به دلیل شبکههای باقیمانده او در دستگاه قدرت سنتی و موضع
انتقادیاش نسبت به رهبری کنونی پس از درگذشت علی خامنهای،
پتانسیل تحقق بالاتری برای تثبیت یک دولت متلاشیشده به او نسبت
داده شد تا اپوزیسیون تبعیدی به رهبری رضا پهلوی. این تصمیم
نشاندهنده خیانت کامل به انتظارات اپوزیسیون طرفدار غرب بود و
ماهیت کاملاً منفعتطلبانه سیاست خارجی آمریکا را به اثبات رساند.
۵. باتلاق نظامی و هزینههای سیاست داخلی برای ترامپ
در اواخر می ۲۰۲۶، ایالات متحده در برابر ویرانههای یک استراتژی
شکستخورده جنگ برقآسا قرار دارد. اگرچه آتشبس توافقشده در
آوریل میان ایالات متحده و ایران در می تمدید شد، اما هیچ راه خروج
پایدار و آبرومندانهای از این درگیری در افق دیده نمیشود.
هزینههای این جنگ بسیار سنگین است: علاوه بر دهها کشته آمریکایی و
هزاران قربانی غیرنظامی در ایران، مسدود شدن تنگه هرمز بار دیگر
تورم جهانی را شعلهور کرده و اتحادهای ترانسآتلانتیک را به شدت
تحت فشار قرار داده است.
در سیاست داخلی، این درگیری تهدیدی برای فروپاشی ریاستجمهوری
ترامپ و هژمونی حزب جمهوریخواه است. روانپزشکان سرشناس و
کارشناسان سیاسی اتهامات سنگینی را علیه رئیس-جمهور مطرح کرده و
رهبری او را نامتعادل و هدایتشده توسط ارزیابیهای نادرست فاحش
توصیف میکنند که به منافع آمریکا آسیب پایدار زده است. مقاومت
درونحزبی به شدت بحرانی است: حتی جیدی ونس، معاون رئیسجمهور و
چهرههای کلیدی جنبش MAGA به طور علنی از ترامپ فاصله گرفتهاند.
آنها جنگ را به عنوان نقض آشکار وعدههای انتخاباتی انزواطلبانه
اولیه مبنی بر «اول آمریکا» (America First) محکوم میکنند؛ شعاری
که هدفش پایان دادن به مداخلات نظامی طولانیمدت در خاورمیانه و
تمرکز منابع بر رقابت استراتژیک با چین بود. با توجه به انتخابات
میاندورهای پیشرو در نوامبر ۲۰۲۶، حزب جمهوریخواه در خطر از
دست دادن پایگاه اصلی رایدهندگان خود قرار دارد، زیرا بدنه حزب با
درگیری مجدد در یک جنگ طولانی مدت دیگر در خاورمیانه به شدت مخالف
است.
از نظر تاریخی، این درگیری شباهتهای تکاندهندهای با دو مورد از
بزرگترین فجایع ژئوپلیتیک قرن بیستم دارد: جنگ آمریکا در ویتنام و
تهاجم اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان. واشینگتن همانند ویتنام،
تواناییهای دفاع نامتقارن و انعطافپذیری ایدئولوژیک بازیگر ملی
را دستکم گرفت و کورکورانه به مخبران نامعتبر تبعیدی اعتماد کرد.
ایالات متحده همانند اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان، وارد یک جنگ
فرسایشی طولانی بدون استراتژی خروج مشخص شده است که منابع مالی
عظیمی را میبلعد، اعتبار بینالمللی را نابود میکند و موقعیت
برتر جهانی خود را به شدت تضعیف میسازد.
۶. راههایی برای آزادی واقعی ملت ایران
برای رهایی ملت ایران هم از یوغ استبداد داخلی و هم از هراسهای
جنگ خارجی، باید تغییرات بنیادینی در پارادایمهای استراتژیک ایجاد
شود:
۱. استقلال از بازیگران خارجی: جنبش دموکراتیک در داخل ایران باید
خود را به طور جدی از دستور کار ژئوپلیتیک قدرتهای خارجی جدا کند.
همانطور که رویدادهای مربوط به پهلوی و «گزینه احمدینژاد» به وضوح
نشان دادند، آنها امکانات و پتانسیل های بیرونی ایران و اپوزیسیون
آن را صرفاً به عنوان ابزاری در شطرنج ژئوپلیتیک برای منافع
استراتژیک خود میبینند.
۲. تمرکز بر مقاومت مدنی و ارگانیک در داخل: یک تحول دموکراتیک
واقعی و پایدار نمیتواند از طریق بمبارانهای خارجی، تحریمها یا
فرامین سیاستمداران تبعیدی تحمیل شود. این امر نیازمند ایجاد
اعتصابات گسترده و غیرمتمرکز کارگری، نافرمانی مدنی و پیوند
همبستگی میان گروههای متنوع قومی، مذهبی و اجتماعی در درون کشور
است.
۳. تنشزدایی دیپلماتیک و تقویت جامعه مدنی: تغییر پایدار، نیازمند
پایان فوری و دائمی وضعیت جنگی است. تنها در محیطی با ثبات نسبی
امنیتی است که یک جامعه مدنی سازمانیافته و مستقل میتواند در
برابر سیستم حکومتی تضعیفشده پیروز شود، بدون اینکه رژیم بتوان از
وضعیت اضطراری نظامی به عنوان ابزاری نهایی برای سرکوب و بدنام
کردن منتقدان و مخالفان سوءاستفاده کند.
________________________________________________________
توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام
دریافت نمیشود.
|