|
تاریخ انتشار :22.08.2026
وقتی تاج
جای عمامه را میخواهد
...
رضا باقری

نیمهٔ دوم بهمن ۵۷، با یک اسلحهٔ کلاشینکف وارد پادگان جی شدم.
یادم میآید از همهطرف صدای تیراندازی میآمد. دنبال دشمن
میگشتم؛ همان دشمنی که در ذهن ما شکل گرفته بود و تصور میکردیم
جایی آن سوی میدان ایستاده و به سوی ما شلیک میکند. صدای گلولهها
آنقدر وحشتناک بود که گویی تیرها از کنار گوشم میگذشتند. اما در
آن میدان، جز کامیونهای ارتشی، هیچکس را نمیدیدم.
قصدم این بود که دستکم اسلحهخانه را پیدا کنم و اسلحه به دست
مردم برسانم؛ اما در میان آن همه انفجار و تیراندازی، نه
اسلحهخانهای پیدا بود و نه کسی که بتوان از او سراغی گرفت. صدای
تیر از همهسو شنیده میشد؛ گویی مردم از چند جبهه به سوی مرکز
پادگان شلیک میکردند. من که چیزی در مرکز پادگان نمیدیدم، با خود
گفتم بیهوده تیراندازی نکنم و جایی پناه بگیرم تا کشته نشوم.
از ترس گلولههای بیامان، سینهخیز خودم را به زیر یکی از
کامیونهای ارتشی رساندم. آنجا موضع گرفتم تا اگر دشمن ــ یعنی
گارد شاهنشاهی ــ را دیدم، به سویش شلیک کنم.
ناگهان چیزی با صدایی سهمگین به یکی از لاستیکهای کامیون خورد.
اسلحه را رها کردم و دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم. برای
لحظهای تصور کردم گلولهای سنگین درست کنار من منفجر شده است. بعد
فهمیدم صدای ترکیدن لاستیک بوده است. چند لحظه خودم و جهان اطرافم
را گم کردم.
وقتی دوباره به اطراف نگاه کردم، در حدود پنجاهمتری کامیون، یکی
از بچهمحلهایم را دیدم؛ همان که خودش هم سخت انقلابی بود. داشت
به سوی من تیراندازی میکرد.
نه او مرا میدید و نه من میتوانستم در آن هیاهو صدایم را به گوشش
برسانم. میتوانستم با یک گلوله خلاصش کنم، اما او در جبههٔ من
بود. اگر تیرش به من میخورد، شاید همانجا نفله میشدم؛ نه منی
باقی میماند و نه شاید حتی نامی. مثل بسیاری از کسانی که
بینامونشان جان دادند و بعدها خونشان، خواسته یا ناخواسته،
سرمایهٔ قدرت کسان دیگری شد.
سالها بعد که به آن صحنه فکر کردم، فهمیدم شاید یکی از عمیقترین
تناقضهای انقلاب را همانجا، زیر آن کامیون، با تمام وجود تجربه
کرده بودم: آدمهایی که برای هدفی مشترک به میدان آمده بودند، در
تاریکی و آشفتگی به سوی یکدیگر تیر میانداختند.
دشمن در ذهن ما روشن بود، اما در واقعیت دیده نمیش و شاید تراژدی
بسیاری از انقلابها از همینجا آغاز میشود: انسان پیش از آنکه
بداند چه چیزی را میخواهد بسازد، میداند چه چیزی را نمیخواهد.
نفی روشن است، اما ایجاب مبهم. دشمن شناخته شده است، اما آینده
هنوز چهرهای ندارد.
با هزار مکافات خودم را از تیررس او و از زیر کامیون بیرون کشیدم.
با سنگرگیریهای پیدرپی سرانجام به درِ پادگان رسیدم .آنجا
فهمیدم ارتش پیش از حمله پادگان را خالی کرده بود و در آن میدان،
جز خود مردم، کسی باقی نمانده بود؛ مردمی که نمیدانستند به سوی چه
کسی شلیک میکنند و چهبسا گلولههایشان به تن همان کسانی مینشست
که برای همان آرمان به میدان آمده بودند.
چند انقلابی در آن ساعتها به دست انقلابیون کشته شدند؟ نمیدانم.
اما امروز برای من این پرسش فقط دربارهٔ تعداد کشتهشدگان نیست.
پرسش بزرگتر این است: چند انقلاب، پیش از آنکه دشمن بیرونی آنها
را شکست دهد، در ناآگاهی، پراکندگی و فقدان چشماندازی روشن از
درون زخمی میشوند؟
بعدها خبرهایی رسید که بخشی از فرماندهان ارتش از ادامهٔ مقابله با
انقلاب کنار کشیدهاند و ساختار نظامی حکومت شاه در حال فروپاشی
است. نام قرهنی و قرهباغی و دیگر فرماندهان دهانبهدهان میگشت.
خبرها با چنان سرعت و آشفتگیای میرسید که کمتر کسی میدانست پشت
پرده واقعاً چه میگذرد.
با خودم گفتم:
«دیدی چه کلکی زدند؟ اگر شاه رودرروی مردم میایستاد، سرانجام یا
او پیروز میشد، که بعید بود، یا مردم پیروز میشدند و شاید رهبری
انقلاب نیز از دل خود انقلاب بیرون میآمد؛ شاید جامعه فرصت
مییافت در جریان مبارزه، شکل دیگری از سازمانیابی، مشارکت و
دموکراسی را تجربه کند»
اما انقلاب همانجا در نطفه کشته و لاشه ای از آن در هیبت جمهوری
اسلامی خود را به نمایش گذاشت.
مردم در خیابان بودند، اما قدرت الزاماً در خیابان ساخته نمیشد.
ساخت و پاخت های سیاستگذاران جهان، قدرت جایی در جای دیگر شکل داده
بودند و یا از قبل از انقلاب سازمان، شبکه، رهبری، ایدئولوژی و
توان تصرف نهادها را به او سپرده بودند. این تفاوت بزرگی است میان
حضور مردم و قدرت مردم.
میلیونها انسان میتوانند به خیابان بیایند، اما اگر ابزار
تصمیمگیری، سازمانیابی و کنترل نهادهای قدرت را نداشته باشند،
ممکن است تنها نیرویی باشند که تاریخ را به حرکت درمیآورد،
بیآنکه بتوانند جهت حرکت آن را تعیین کنند.
خبر تسلیم پادگانها یکی پس از دیگری میرسید: عشرتآباد، نیروی
هوایی، گارد سلطنتی و دیگر مراکز نظامی و ارتش نیز یکی پس از دیگری
از خمینی حمایت کردند.
در همان حال، نیروهای مذهبی با سازمانیابی گستردهتر، حضور در
مراکز نظامی، بسیج نیروها و گروههای خیابانی، کمکم توانستند خلأ
قدرت را پر کنند. لیبرالها، دستهدسته، برای حمایت از خمینی و
گرفتن مناصب دولتی از یکدیگر سبقت گرفتند. حزب توده نیز به حمایت
از قدرت تازه برخاست و متعاقب آن، بزرگترین سازمان چپ آن دوران
دچار انشعاب شد و بخشی از آن به پشتیبانی از همین مسیر روی آورد.
تراژدی فقط این نبود که نیرویی ارتجاعی بر انقلاب مسلط شد. تراژدی
عمیقتر این بود که بخشی از نیروهایی که خود را لیبرال، سیاسی،
روشنفکر و حتی انقلابی میدانستند، مسئلهٔ قدرت را سادهتر از آنچه
بود فهمیده بودند.
گویی تصور میشد اگر دشمن قدیمی سقوط کند، آزادی خودبهخود از
ویرانههای او سر برمیآور، اما آزادی محصول خلأ قدرت نیست.
هر جا قدرتی فرو میریزد، نیرویی دیگر برای تصرف جای خالی آن آماده
میشود. اگر جامعهٔ آزاد، نهادهای مستقل، تشکلهای مردمی، فرهنگ
مدارا و سازوکارهای محدودکنندهٔ قدرت از پیش یا همزمان ساخته نشده
باشند، سقوط یک استبداد میتواند تنها راه را برای استبدادی دیگر
باز کند. و اینگونه بود که پروندهٔ انقلاب بهمن نه با پیروزی
آزادی، بلکه با پیروزی نیرویی سازمانیافته و ارتجاعی بر آرزوهای
پراکندهٔ مردمی بسته شد.
سالها بعد، ترانهای به دستم رسید که خوانندهای درجهچندم برای
سپاه و ارتش خوانده و آنان را فراخوانده بود تا به رضا پهلوی ملحق
شوند. با خودم فکر کردم: چه طنز تلخی!
تاریخ گاهی آنچنان میچرخد که بازیگران جای خود را عوض میکنند،
اما منطق بازی همان میماند. آن روز قدرت به دست نیرویی افتاد که
بعدها همین مردم را سرکوب کرد؛ و امروز کسانی برای بازگشت به قدرت،
دست یاری به سوی بخشی از همان دستگاههای مسلح دراز میکنند. سپاهی
که سالها در سرکوب مردم نقش داشته، ناگهان قرار است به وسیلهای
برای «نجات» ایران تبدیل شود.
اما آیا وسیله از هدف جداست؟
آیا میتوان آزادی و دمکراسی را با ابزار سرکوب بنا کرد؟ آیا
نیرویی که مردم را تنها در مقام پیرو، سرباز یا تماشاگر میخواهد،
میتواند در پایان راه حاکمیتی بر پایهٔ آزادی آنان بسازد؟ پاسخ
همه این سؤال ها در یک جمله خلاصه می شود: تا زمانی که مردم برنامه
ریز انقلاب نباشند، همیشه پایان انقلاب فاجعه بار خواهد بود. لذا
مسئله تنها رضا پهلوی یا جمهوری اسلامی نیست. مسئله نوعی تصور از
سیاست است که در تاریخ ما بارها تکرار شده است: این انتظار که کسی
از بالا بیاید و ما را نجات دهد. گاهی منجی روحانی است، گاهی
نظامی، گاهی یک قلدر، گاهی دولتی خارجی. چهرهٔ منجی تغییر میکند،
اما رابطهٔ انسان با قدرت تغییر نمیکند.
سفر علنی رضا پهلوی به اسرائیل در سال ۲۰۲۳ و دیدار با مقامهای آن
کشور، و تلاشهای بعدی برای جلب حمایت سیاسی، نظامی قدرتهای خارجی
برای حمله به ایران و نابودی زیرساخت های آن، از همین زاویه اهمیت
دارد. مسئله فقط این نیست که چه کشوری از چه نیروی سیاسی حمایت
میکند. پرسش اساسیتر این است که مرکز ثقل تغییر سیاسی ایران
کجاست: در جامعهٔ ایران یا در محاسبات مدافعان قدرت های فرد و
دولتهای خارجی؟
هر دولت خارجی، پیش از هر چیز، منافع خود را دنبال میکند. این نه
توطئه است و نه نکتهای عجیب؛ بلکه منطق دولتهاست. اگر سرنوشت یک
جامعه به ارادهٔ قدرتهای خارجی سپرده شود، آن جامعه ممکن است
حکومتش را عوض کند، بیآنکه صاحب سرنوشت خود شود. از همینجاست که
پرسش قدیمی دوباره بازمیگردد:
اگر قرار است آزادی ایران با اتکا به ارتش، سپاه، آمریکا یا
اسرائیل از بالا به مردم اعطا شود، پس خود مردم در این میان کجا
ایستادهاند؟ آزادیای که مردم سازندهٔ آن نباشند، چگونه میتواند
آزادی آنان باشد؟
آزادی هدیه نیست.
چیزی نیست که پادشاهی، امامی، ژنرالی یا دولتی خارجی در جعبهای
بگذارد و به ملتی تقدیم کند. آزادی نوعی رابطهٔ اجتماعی است؛
رابطهای که در آن انسان دیگر رعیت، مرید، سرباز یا تابع نیست،
بلکه شهروندی است که در ساختن سرنوشت جمعی خود سهم دارد. اگر
ساختار قدرت همان ساختار فرماندادن از بالا و اطاعت از پایین باقی
بماند، تغییر نام حاکم چه معنایی دارد؟ چه تفاوتی میکند که قدرت
از دست یک مستبد به دست مستبدی دیگر بیفتد، اگر مردم همچنان فقط
تماشاگر جابهجایی قدرت باشند؟
آزادی زمانی آغاز میشود که انسانها بیاموزند نه فقط حاکمان را
تغییر دهند، بلکه رابطهٔ خود با قدرت را تغییر دهند.
تا زمانی که جامعه بهجای تکیه بر آگاهی، سازمانیابی مستقل،
نهادهای مردمی و قدرت جمعی خود، در جستوجوی «منجی» باشد، نامها
تغییر خواهند کرد، پرچمها عوض خواهند شد و عکسها بر دیوارها جای
یکدیگر را خواهند گرفت؛ اما ساختار فرمانبرداری باقی خواهد ماند.
________________________________________________________
توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام
دریافت نمیشود.
|