مقاله

 

 

 تاریخ انتشار :21.12.2025

داستان پیر زن و رضا مفنگی

رضا باقری


پیرزن هنوز همان پیرزن بود؛ با قامتی خمیده تر از قوز و حافظه‌ای کوتاه‌تر از تاریخ. تاج کودتایی را سال‌ها پیش از سرش برداشته بودند، اما هنوز روی زبانش سنگینی می‌کرد. از دار دنیا یک پسر داشت؛ رضا مفنگی، پسری پدرمرده، بزرگ‌شده‌ی قاب عکس‌ها، تربیت‌شده‌ی نوستالژی، پرورده‌ی خاطراتی که خودش هرگز در آن‌ها حضور نداشت.


رضا مفنگی جهان را ندیده بود؛ نه علم را، نه سیاست را، شنیده بود بازجویی را، صدای شکستن استخوان آزادی را. مادرش او را در کمدی مجلل بزرگ کرده بود؛ کمدی پر از سفر، قمار، هوسبازی، لبخندهای آماده، و لباس‌هایی که هیچ‌وقت اندازه‌ی تن واقعیتش نبودند. کمد، بزرگ بود، نرم بود، براق بود، اما تهی؛ تهی از آموزش، تهی از تجربه، تهی از مسئولت، مثل مغز مادرش.


رضا مفنگی از همه‌چیز می‌ترسید: از سؤال، از گفت‌وگو، از آدم‌های باسواد، از زنانی که فریاد می زدند، از مردانی که خود را برابر با زن می پنداشتند. و مادر، با مهارتی قدیمی، سعی داشت این ترس را درمان کند، اما ترس رضا مفنگی نمی‌شکست؛ بلکه پیرزن آنرا مدیریت می کرد. زندگی رضا با قطره‌چکانی فهم در کمد گذشت و گذشت و گذشت، درست آن‌قدر که با آرزوی تاج زنده بماند.


اما روزی پیرزن انگیخته شد. نه به‌خاطر مردم، به‌خاطر جای خالی تخت. به خاطر جای پدر که جنایتکاری دیگر گرفته بود؛ آخوندی با عمامه، بی‌ظرافت اما کارکشته. و این آخوند درباری، توهینی به خاطره او و غیرقابل‌تحمل بود.
پیرزن گفت: وقتش است. رضا باید بیرون بیایی. نه برای آموختن، برای نشستن.
پس افسانه آغاز شد.


گفتند رضا مفنگی با یک ضربه هفتاد نفر را کشته. گفتند شجاع است، داناست، آماده است، سیاس است، شیر و شمشیر دارد، عدد دارد، و عدد همیشه برای نادان‌ها قانع‌کننده است. جماعتی گرد آمدند؛ فقط همان‌هایی که سؤال نمی‌پرسند، همان‌هایی که تاریخ را خلاصه می‌خواهند، همان‌هایی که سیاست را قصه‌ی قبل از خواب می‌دانند.
رضا هم یاد گرفت انتخاب کند. نه شایسته‌ها را، جاهل‌ها را.


هر که بلندتر کف می‌زد، نزدیک‌تر می‌شد، هرکه دولاتر می شد آقاتر بود.
هر که می‌پرسید، «نفوذی» بود.
هر که حافظه داشت، «همراه آخوند».
و چه طنزی شیرین‌تر از این‌که برای حذف آزادی‌خواه، از همان واژه‌هایی استفاده شود که آخوند سال‌ها تمرینش کرده بود.


اما بیرون از این نمایش، مردمی بودند که نه فریب عمامه را می‌خوردند، نه فریب مفنگی را. مردمی که دیده بودند، رنج کشیده بودند، و خوب می‌دانستند آزادی نه با آخوند و نه با مفنگی از کمد در می‌آید، حتی اگر کمد طلایی باشد.


وقتی مردم آمدند، نه با شمشیر، که با حافظه،
نه با شعار، که با تجربه، تا نمایش شکست را ببینند
نه رضا مفنگی توانست فرمان دهد، نه آخوند دوام آورد. کمد ترک برداشت، دروغ‌ها صدا دادند، و تصویر نجات‌دهنده فرو ریخت.


و آن‌گاه، در لحظه‌ای که همه‌چیز لو رفته بود، اتفاق آشنایی افتاد:
رضا مفنگی و مادرش آرام‌آرام کنار آخوند ایستادند.
نه دشمن، نه مخالف، همکاران قدیمی در دو لباس فریب.
به هم نگاه کردند، لبخند زدند، مردمی که آزاد بودند، بر آنها خندیدند؛


بر ساده‌دلانی که فکر می‌کردند رضا مفنگی آمده تا آن‌یکی را ببرد و خوشبختی بیافریند، خندیدند.
بر آخوند خندید.
بر پیرزن خندید.
و بر رضا مفنگی خندیدند.
گرچه در این سرزمین، حیله همیشه بازنشسته می‌شود، اما هرگز نمی‌میرد.

 

________________________________________________________

  Share

توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام دریافت نمیشود.

:

اسم

:

ایمیل

پیام


 

 

مقاله ها   |    نظریات   |    اطلاعیه   |    گوناگون    |      طنز     |      پیوندها    |    تماس

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه تیف) مانع ندارد