مقاله

 

 

 تاریخ انتشار :11.06.2026

پرنسس سفیدپوش و صنعت آزادی

 مريم زنگنه




تیتر رویترز فارسی در روز تعطیل، با وقاحتِ همیشگیِ رسانه‌های بزرگ، نوشته بود: «نور ایران در نشست سالانه آزادی اسلو». و چند ساعت بعد، ایندیپندنت فارسی با جدیتِ یک بیانیه‌ی سیاسی، تأکید کرد: «برای شاهزاده نور پهلوی، سفید تنها یک انتخاب مد نیست؛ بخشی از هویت بصری او در رویدادهای مرتبط با ایران است». در همان لحظه، ناخودآگاه به یادِ آن صحنه‌ی کلاسیک از تئاترِ ابزورد افتادم که بازیگران مدام ژست می‌گیرند و تماشاگران پول داده‌اند تا به این ژست‌ها معنا ببخشند، در حالی که پشت صحنه هیچ‌کس حتی متنِ نمایش را نخوانده است. اینجا نیز دقیقاً همین نمایش اجرا می‌شود:

رنگ سفید، برش نامتقارن، یک شانه خالی – همه‌ی اینها قرار است حامل «صلح، امید، شفافیت و آزادی» باشند. اما اگر لایه‌های این پیازِ نمادین را یکی پس از دیگری برداریم، به هسته‌ی تهی‌ای می‌رسیم که چیزی جز فقدانِ ارگانیکِ معنا در خود ندارد. مسأله فقط این نیست که یک دخترِ تبعیدی از خاندان سلطنتی سابق، لباس سفید می‌پوشد؛ مسأله این است که صنعتِ رسانه‌ایِ غرب، همراه با شبکه‌های سلطنت‌طلبِ خارج‌نشین، چگونه از یک مدلِ نیویورکی «نمادِ آزادی ایران» می‌سازد – و این فرآیند چه نسبتی با واقعیتِ اجتماعی، سیاسی و تاریخیِ ایران دارد.

برای درک عمق این مهندسیِ نمادین، باید از سطحِ زیبایی‌شناسیِ صرف فراتر رفت و به کارکردهای ایدئولوژیکِ بازنمایی در عصرِ سرمایه‌داریِ متأخر نگاه کرد. در شرایطی که جنبش‌های مردمی در داخل ایران – از اعتراضاتِ دی ۱۳۹۶ تا آبان ۱۳۹۸ و زن-زندگی-آزادی ۱۴۰۱ – هر بار با خشونتِ دولتی و حافظه‌زداییِ سیستماتیک مواجه می‌شوند، و در غیابِ ساختارهای سیاسیِ قانونی برای بیانِ مطالبات، خلأِ معناداری در سطحِ بین‌المللی ایجاد می‌شود. این خلأ، زمینِ حاصلخیزی است برای ظهورِ «نمادهای جایگزین» – نمادهایی که نه از درونِ جامعه، بلکه از بیرون و توسط نهادهای قدرت ساخته می‌شوند. نور پهلوی دقیقاً در چنین نقطه‌ای قرار می‌گیرد:

 او محصولِ همگراییِ سه نیرویِ مشخص است. نخست، دیاسپورای ثروتمندِ سلطنت‌طلب که برای حفظِ هویتِ خویش در تبعید، نیاز به یک چهره‌ی جوان، زن و به‌روز دارد تا تصویرِ مردسالارانه و کهنه‌ی «شاهِ مخلوع» را بشوید. دوم، مؤسساتِ غربیِ طرفدارِ تغییر رژیم – از کنفرانس «آزادی اسلو» گرفته تا سی‌پک و بنیادهای مختلف – که به دنبال روایت‌هایی «انسانی» و «عاطفی» برای توجیهِ سیاست‌های خود هستند. سوم، رسانه‌های بین‌المللی که در بازارِ رقابتِ خبری، همیشه به دنبال «چهره» و «نماد»اند تا «تحلیل» و «زمینه». حاصل این همگرایی، تولیدِ کالایی به نام «نور پهلوی» است – کالایی که ارزشِ استفاده‌اش نه در محتوای سیاسیِ آن، که در قابلیتِ فروشِ آن به عنوان «آزادیِ آماده برای مصرف» نهفته است.

اما آنچه این مهندسی را از نمونه‌های مشابه متمایز می‌کند، بحرانِ مشروعیتِ ذاتیِ هرگونه جانشینیِ موروثی در عصرِ دموکراسی‌خواهی است. جمهوری اسلامی، با همه‌ی سرکوب‌ها و ناکارآمدی‌هایش، حداقل بر پایه‌ی یک ایده‌ی مدرن (هرچند تحریف‌شده) از «جمهوری» و «رأی مردم» استوار شده بود. اما پروژه‌ی پهلوی، حتی در بهترین و دموکراتیک‌ترین قرائتِ ممکنِ آن (که خودِ نور و پدرش ادعا می‌کنند خواهان بازگشتِ سلطنت نیستند و تنها به دنبال «انتخابات آزاد»اند)، همواره با این پارادوکسِ بنیادین روبه‌رو است: چرا باید دخترِ ولیعهدِ شاهِ مخلوع، که نام‌خانوادگی‌اش یادآورِ یک نظامِ موروثی و غیرانتخابی است، به عنوان «محورِ اتحاد» یا «جانشینِ احتمالی» مطرح شود؟ مگر نه اینکه خودِ قانونِ اساسیِ مشروطه (که نظام پیشین بر آن استوار بود) زنان را از حقِ جانشینی محروم می‌کرد؟

مگر نه اینکه رضا پهلوی (پدرِ نور) دهه‌هاست در تبعید زندگی می‌کند و هیچ پایگاهِ مردمیِ سازمان‌یافته‌ای در داخل ایران ندارد؟ این تناقض‌ها، نه از سرِ بدخواهیِ شخصی، بلکه از ساختارِ خودِ این پروژه برمی‌خیزد: نمی‌توان با ابزارهایِ سلطنتیِ موروثی، پیامِ دموکراسی و آزادی فرستاد، مگر آنکه مخاطب را ساده‌انگار فرض کنیم. رسانه‌های غربی اما دقیقاً همین کار را می‌کنند: با حذفِ این تناقض‌ها از روایتِ خود، و با تأکیدِ اغراق‌آمیز روی «زیباییِ سفید» و «برشِ نامتقارن»، تلاش دارند تا چشمِ مخاطب را از این بحرانِ مشروعیت دور کنند.

از منظرِ نقدِ سیاسیِ رادیکال، اما عمیق‌ترین لایه‌ی مسأله به رابطه‌ی «نماد» با «زمینه‌ی اجتماعی» بازمی‌گردد. یک نمادِ سیاسی، زمانی کارآمد و معناپذیر است که از دلِ مبارزاتِ واقعیِ مردم برآمده باشد؛ مانند «دخترِ خیابانِ انقلاب» که در اعتراضاتِ ۱۴۰۱ به نمادِ جهانیِ مقاومتِ زنانِ ایران تبدیل شد. آن نماد، خودجوش، بی‌نام و نسب، و متصل به متنِ خشونت و سرکوب و ایستادگی بود. اما نمادی چون نور پهلوی، معکوسِ این فرآیند است: از بالا، توسط رسانه‌ها و مؤسساتِ قدرت ساخته می‌شود، سپس به خوردِ افکار عمومی داده می‌شود، و در نهایت انتظار می‌رود که مردمِ داخل ایران در آن «خودشان» را ببینند. این نوع بازنمایی، نه تنها کمکی به فهمِ واقعیتِ ایران نمی‌کند، بلکه فاصله‌ی طبقاتی و فرهنگیِ میانِ دیاسپورایِ ثروتمند و مردمِ درون‌کشور را بازتولید می‌کند. نور پهلوی در آمریکا متولد شده، به فارسی مسلط نیست، تحصیلات و حرفه‌اش (مدلینگ و سرمایه‌گذاریِ ملکی) ربطی به مبارزه‌ی سیاسی ندارد، سبکِ زندگی‌اش لاکچری و غربی است، و مهم‌تر از همه، هیچ‌گاه تجربه‌ی زیسته‌ی یک شهروندِ عادیِ ایرانی را نداشته – نه گرانی، نه قطعیِ برق و گاز، نه زندان، نه شکنجه، نه از دست‌دادنِ عزیز در اعتراضات. پرسشِ این نیست که آیا او حقِ اظهارنظر سیاسی دارد یا نه (هر کسی چنین حقی دارد)، پرسش این است: چرا رسانه‌های بین‌المللی با چنین اشتیا

قی، او را به مثابه «نمادِ آزادی ایران» بازنمایی می‌کنند، در حالی که ده‌ها فعالِ سیاسیِ واقعی با کارنامه‌ای پربارتر و فداکاری‌هایی عظیم‌تر، در حاشیه‌ی همین رسانه‌ها باقی می‌مانند؟ پاسخ، به نظریه‌های انتقادیِ رسانه بازمی‌گردد: رسانه‌هایِ مسلط، آن دسته از صداها را تقویت می‌کنند که با روایتِ هژمونیکِ غرب از «تغییرِ رژیم» همسو باشند – روایتی که در آن «آزادی» یعنی حذفِ جمهوری اسلامی و جایگزینیِ آن با دولتی غرب‌گرا، بی‌آنکه تغییری در ساختارهایِ نابرابرِ اقتصادی و اجتماعیِ ارث‌برده از نظامِ پیشین و پسین ایجاد شود. نور پهلوی، به دلیلِ نامِ خانوادگی، روابطِ گسترده، و فقدانِ هرگونه موضعِ رادیکالیِ طبقاتی، گزینه‌ای امن و قابلِ اعتماد برای این روایت است.

اما شاید آسیب‌پذیرترین وجهِ این پروژه‌ی رسانه‌ای، نبودِ محتوای سیاسیِ مشخص باشد. در تمامیِ سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های نور پهلوی، شما هیچ‌گاه با یک برنامه‌ی مدون، یک تحلیلِ طبقاتی از جامعه‌ی ایران، یک راهکارِ عملی برای بحرانِ اقتصادی، یک موضعِ روشن در برابرِ حقوقِ کارگران، اقلیت‌های قومی، جنبش‌های زنان، یا رابطه با قدرت‌های خارجی روبه‌رو نمی‌شوید. تنها یک گزاره‌ی ثابت تکرار می‌شود: «جمهوری اسلامی فاقد مشروعیت است» و «ما خواهان آزادی برای تعیینِ سرنوشتِ مردم هستیم». این گزاره، اگرچه درست و ضروری است، اما به تنهایی برای یک پروژه‌ی سیاسیِ جایگزین کافی نیست. فقدانِ برنامه، در پروژه‌ای که حول یک «شخصیت» و «نامِ خاندان» سازماندهی شده، نه یک نقصِ تصادفی، بلکه یک ویژگیِ ساختاری است: وقتی هسته‌ی مرکزیِ یک جنبش، «نماد» باشد نه «محتوای سیاسی»، آن جنبش نمی‌تواند فراتر از شعارهای کلی حرکت کند، زیرا هرگونه جزئی‌شدن، موجبِ افشایِ تناقض‌ها و شکاف‌های درونی خواهد شد. رنگ سفید، در این فضا، کارکردی دوگانه پیدا می‌کند: از یک سو، مخاطب را با زیبایی‌شناسیِ خنثی و دل‌پسندِ خود، از پرسش‌هایِ بنیادینِ سیاست منحرف می‌کند؛ از سوی دیگر، به رسانه‌ها اجازه می‌دهد که به جای تحلیلِ واقعیت، به توصیفِ لباس بپردازند – و این، دقیقاً تعریفِ موفقیتِ یک عملیاتِ انحرافیِ رسانه‌ای است.

در پایان، باید پرسید: این همه نمایش برای چیست؟ اگر هدف، واقعاً حمایت از مردم ایران در مبارزه‌شان با جمهوری اسلامی است، چرا وقت و انرژیِ رسانه‌ای عظیمی صرفِ «هویت بصریِ سفیدپوشِ یک پرنسس» می‌شود، به جای پرداختن به شبکه‌هایِ مستقلِ کارگری، جنبش‌هایِ زنانه، یا سازمان‌هایِ سیاسیِ درون‌کشور؟ چرا کنفرانس «آزادی اسلو» به جای دعوت از زندانیانِ سیاسیِ سابقِ ایرانی که سال‌ها در سلول‌های انفرادی زیسته‌اند، از دخترِ ولیعهدِ سابق دعوت می‌کند تا سخنرانیِ کلیدی کند؟ چرا رسانه‌ای مثل ایندیپندنت فارسی، که مدعیِ استقلال و بی‌طرفی است، بدونِ کوچک‌ترین نقدی، ادعای «هویت بصری» را بازتولید می‌کند؟ پاسخ، به باورِ من، در این نکته نهفته است که ساختارهایِ مسلطِ غربی، خواهانِ تغییری «امن» در ایران هستند – تغییری که از منافعِ ژئوپلیتیک و اقتصادیِ آن‌ها محافظت کند، به نظامِ سرمایه‌داریِ وابسته آسیب نزند، و مهم‌تر از همه، در چارچوبِ همان نظمِ هژمونیکِ موجود تعریف شود. نور پهلوی، با نامِ پدری، با پوششِ سفید، با سخنرانی‌هایِ انگلیسی، و با فقدانِ هرگونه موضعِ رادیکال، دقیقاً همان «تغییرِ امن» است.

او را می‌توان روی جلد مجله برد، در سنا نشاند، در اسلو به عنوان «چهره‌ی سال» معرفی کرد – بی‌آنکه هیچ نگرانی از به هم خوردنِ نظمِ موجود وجود داشته باشد. اما مردمِ ایران، که بارها نشان داده‌اند هر وقت اراده کنند، از دلِ خشونت و سرکوب، نمادهایِ خودجوشِ خودشان را می‌سازند (همان دخترِ خیابان، همان بانویِ تکان‌دهنده‌ی روسری، همان پیرمردِ بازاری)، هرگز به این «آزادیِ آماده برای مصرف» راضی نخواهند شد. آن‌ها می‌دانند که آزادی را نمی‌توان از بیرون و با لباسِ سفید و برشِ نامتقارن وارد کرد؛ آزادی را باید در خیابان‌هایِ خاک‌گرفته‌ی این سرزمین، با پوست و خون و فریاد، از صفر ساخت. و در آن ساخت، جایی برای پرنسس‌های سفیدپوش نیست – مگر به عنوان یادآوریِ همیشگیِ این حقیقت که بزرگ‌ترین دشمنِ مبارزه‌ی واقعی، نه فقط سرکوب، که بازنمایی‌هایِ جعلیِ آن است.

________________________________________________________

  Share

توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام دریافت نمیشود.

:

اسم

:

ایمیل

پیام


 

 

مقاله ها   |    نظریات   |    اطلاعیه   |    گوناگون    |      طنز     |      پیوندها    |    تماس

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه تیف) مانع ندارد