|
تاریخ انتشار :16.10.2026
کودتا با دستکش مخملی؛ از خشونت عریان تا مصادرهٔ آزادی ملتها
رضا باقری

در حاشیه سپردن جایزهای توسط بنیاد فریدریش نائومان با عنوان
«جایزهٔ مردم ایران» به رضا پهلوی،
نگاهی به ریشههای
تاریخی جنگ، دیپلماسی قدرت و سیاست اعتباربخشی به رهبران
کودتا همیشه با غرش تانکها آغاز نمیشود. گاهی نه صدای گلولهای
شنیده میشود، نه نظامیانی ساختمان رادیو و تلویزیون را اشغال
میکنند و نه فرماندهای با لباس نظامی در برابر دوربین ظاهر
میشود. گاهی همهچیز در تالاری آراسته، زیر نور چراغها، با
سخنرانیهایی دربارهٔ آزادی و دموکراسی آغاز میشود. جایزهای اهدا
میکنند، شخصیتی را برمیکشند، برای او اعتباری سیاسی میسازند و
مردمی را که قرار است آیندهشان موضوع این تصمیمها باشد، حتی به
پرسش نمیگیرند.
در چنین وضعیتی، مسئله دیگر صرفاً یک جایزه
یا یک مراسم تشریفاتی نیست؛ مسئله آن است که چه کسانی حق دارند به
نام یک ملت سخن بگویند، چه کسانی این حق را به آنان میبخشند و
مردمی که نامشان بر زبانها جاری است، در کجای این مناسبات قدرت
قرار گرفتهاند.
تاریخ معاصر جهان سرشار از نمونههایی است
که در آن قدرتهای خارجی، با ادعای برقراری نظم، نجات ملتها یا
دفاع از آزادی، در تعیین سرنوشت سیاسی کشورهای دیگر مداخله
کردهاند. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران و کودتای ۱۹۷۳ شیلی و یا
اندونزی، از نمونههای شناختهشدهٔ مداخله در فرایندهای سیاسی
داخلیاند. در آن دوران، سرنگونی دولتها میتوانست با حضور ارتش،
سازمانهای اطلاعاتی، بازداشت مخالفان و برقراری حکومتهای نظامی
همراه باشد.
اما سازوکارهای اعمال نفوذ سیاسی به همان
شیوههای آشکار محدود نماندهاند. امروز حمایت دیپلماتیک،
اعتباربخشی رسانهای، شبکههای لابیگری، فشار اقتصادی و معرفی
چهرههای سیاسی بهعنوان نمایندگان یک ملت نیز میتوانند در
شکلدادن به مناسبات قدرت نقش داشته باشند.
اگرچه کودتای
نظامی و حمایت سیاسی قدرتهای خارجی در ظاهر دو شیوهٔ متفاوت از
مداخلهاند، اما میتوانند به پیامدهایی یکسان بینجامند؛ پیامدهایی
که آشکارترین وجه مشترک آنها نادیدهگرفتن حق مردم در تعیین
سرنوشت خویش و تلاش برای رقمزدن آیندهٔ سیاسی آنان از بیرون و به
دور از ارادهٔ آزادشان است.
قدرتهای جهانی در مناسبات
سیاسی امروز نشان دادهاند که برای پیشبرد مقاصد خود، همواره نیازی
به دستکش آهنین ندارند؛ گاه دستکش مخملین را با واژگانی آراسته و
لبخندی دیپلماتیک به کار میگیرند. اما تفاوت در شیوهها و
ابزارهای اعمال قدرت نباید ما را از طرح پرسش بنیادین دربارهٔ
مشروعیت سیاسی این مداخلات و حق انکارناپذیر مردم در انتخاب
آزادانهٔ سرنوشت خویش بازدارد. ریشههای خشونت؛ از نخستین حرکت تا
آخرین انفجار
هیچ جنگی از هیچ آغاز نمیشود. پیش از آنکه
نخستین گلوله شلیک شود، تاریخی از رقابتهای سیاسی، منافع اقتصادی،
تحقیر ملتها، مداخلات خارجی، تهدیدها و تصمیمهای قدرتمداران شکل
گرفته است. جنگ، اغلب آخرین حلقهٔ زنجیرهای است که حلقههای پیشین
آن سالها و گاه دههها پیش ساخته شدهاند.
برای شناخت جنگ
اوکراین، نمیتوان تنها به روز آغاز تهاجم روسیه نگریست؛ همانگونه
که برای شناخت منازعهٔ فلسطین و اسرائیل، نمیتوان تاریخ را از یک
عملیات نظامی هفتم اکتبر یا یک حمله به کشتیها آغاز کرد. باید
به ریشههای تاریخی تشکیل دولتها، جابهجایی جمعیتها، مناسبات
استعماری، رقابت قدرتهای جهانی و تصمیمهایی بازگشت که سرنوشت
میلیونها انسان را رقم زدهاند.
این نگاه دربارهٔ کوبا،
ونزوئلا، ایران و دیگر نقاط جهان نیز ضرورت دارد. هر بحرانی تاریخ
خود را دارد و هر تصمیم سیاسی، پیامدهایی بر جای میگذارد که گاه
نسلهای بعد نیز ناگزیر به تحمل آن هستند.
با نگاهی به
تاریخ ۱۲۰ ساله مبارزات مردم ایران متوجه میشویم که خشونت نیز
تاریخی انباشته دارد. دستی که برای تحقیر دیگری بلند میشود، ممکن
است پاسخی خشنتر برانگیزد. تحقیر به دشمنی، دشمنی به تهدید، تهدید
به درگیری و درگیری به جنگ تبدیل میشود. سنگ جای خود را به تیر،
تیر به تفنگ، تفنگ به توپ و توپ به موشک میدهد؛ تا آنجا که انسان،
با ساختن بمب اتمی، توان نابودی خویش را نیز فراهم میکند.
هر قدرتی گذشته را به سود خویش روایت میکند و قربانیان امروز را
بهای ضروری امنیت، آزادی یا منافع ملی فردا مینامد.
در
چنین جهانی، مردمی که نه جنگی را آغاز کردهاند و نه در تصمیمگیری
برای ادامهٔ آن سهمی دارند، نخستین قربانیان آن میشوند. آنان با
جان، خانه، کار، آینده و فرزندانشان هزینهٔ رقابتهایی را
میپردازند که دیگران دربارهٔ آن تصمیم گرفتهاند.
نقد
ریشهای جنگ، نه تبرئهٔ آخرین مهاجم است و نه فراموشکردن نخستین
ستم؛ بلکه بررسی تمام زنجیرهای است که خشونت را پدید آورده، گسترش
داده و بازتولید کرده است.
اگر قرار است از آزادی، صلح و
حقوق بشر سخن بگوییم، نمیتوانیم تنها آخرین انفجار را محکوم کنیم
و در برابر سیاستهایی که زمینهٔ آن را فراهم آوردهاند، سکوت
کنیم. همانگونه که نمیتوانیم با استناد به آن زمینهها، مسئولیت
کسانی را که فرمان حمله و کشتار صادر کردهاند، نادیده بگیریم.
جنگ؛ ادامهٔ سیاست قدرت با ابزارهای ویرانگر
جنگ را
نمیتوان تنها در میدان نبرد شناخت. پشت هر جنگ، مجموعهای از
مناسبات اقتصادی، رقابتهای سیاسی، منافع امنیتی و محاسبات
ژئوپلیتیکی قرار دارد. آنچه برای مردم یک کشور ویرانی، آوارگی،
گرسنگی و مرگ به همراه میآورد، ممکن است برای برخی دولتها و
صاحبان سرمایه فرصتی برای گسترش نفوذ، فروش تسلیحات، تسلط بر منابع
انرژی یا تحکیم موقعیت سیاسی فراهم آورد.
ازاینرو، بررسی
جنگ تنها با پرسش از اینکه چه کسی نخستین گلوله را شلیک کرد، پایان
نمییابد؛ باید پرسید چه نیروهایی زمینههای آن را فراهم کردند، چه
کسانی از تداوم آن سود میبرند و چه کسانی هزینههای انسانی و
اقتصادی آن را میپردازند.
در جنگ اوکراین، روسیه مسئول
تصمیم خود برای آغاز تهاجم گستردهٔ نظامی در سال ۲۰۲۲ است. اما
تحلیل تاریخی این جنگ بدون بررسی فروپاشی اتحاد شوروی، گسترش ناتو،
مناسبات امنیتی روسیه و غرب، تحولات سیاسی اوکراین و رقابتهای
اقتصادی و ژئوپلیتیکی ناقص خواهد بود.
در فلسطین نیز
نمیتوان تاریخ را از حملهای معین آغاز کرد و دههها آوارگی،
اشغال، شهرکسازی، جنگ و محرومیت از حق تعیین سرنوشت را نادیده
گرفت. در عین حال، هیچ پیشینهٔ تاریخی، کشتار غیرنظامیان را از سوی
هیچیک از طرفها توجیه نمیکند.
این همان معیاری است که
باید دربارهٔ ایران، کوبا، ونزوئلا و دیگر کشورها نیز به کار رود.
نه حکومتهای داخلی از نقد و پاسخگویی مصوناند و نه قدرتهای
خارجی میتوانند به نام مخالفت با آن حکومتها، حق مداخله در
سرنوشت ملتها را برای خود محفوظ بدانند.
ونزوئلا؛ هنگامی
که مداخله دیگر پنهان نیست
رویداد ونزوئلا نشان میدهد که
مداخلهٔ مستقیم نظامی همچنان از ابزارهای سیاست قدرت است. در سوم
ژانویهٔ ۲۰۲۶، نیروهای آمریکایی طی عملیاتی در کاراکاس، نیکلاس
مادورو و همسرش سیلیا فلورس را بازداشت و به ایالات متحده منتقل
کردند.
در سوریه نیز تجربهٔ جنگ داخلی، مداخلات منطقهای و
بینالمللی و رقابت نیروهای مسلح نشان داده است که سرنگونی یا
تضعیف یک حکومت، بهتنهایی تضمینی برای آزادی و حاکمیت مردم نیست.
اوکراین، غزه و ایران؛ انسان در سایهٔ معاملات قدرت
در
جنگ اوکراین، مسئولیت آغاز تهاجم گستردهٔ نظامی سال ۲۰۲۲ متوجه
روسیه است. بااینحال، بررسی نقش قدرتهای جهانی در تداوم جنگ،
تجارت تسلیحات، تحریمها و مذاکرات سیاسی نیز ضروری است.
در غزه نیز اقدامات دولت نتانیاهو و پیامدهای ویرانگر عملیات نظامی
اسرائیل برای غیرنظامیان، ضرورت پاسخگویی قدرت سیاسی در برابر جان
انسانها را آشکار میکند. هیچ استدلال امنیتی نمیتواند مجوزی
نامحدود برای کشتار غیرنظامیان باشد.
همین معیار باید
دربارهٔ جمهوری اسلامی نیز به کار رود. حکومتی که مخالفان خود را
زندانی میکند، اعتراض را سرکوب میکند و با اعدام و شکنجه بر
جامعه حکومت میراند، نمیتواند صرفاً به دلیل مخالفت با آمریکا یا
اسرائیل از نقد و پاسخگویی مصون بماند.
در همهٔ این
منازعات، منافع اقتصادی نیز حضور دارند. نفت، مسیرهای تجاری،
بازارهای تسلیحاتی و گذرگاههای راهبردی، از جمله خلیج فارس و
تنگهٔ هرمز، در محاسبات دولتها جایگاهی مهم دارند. در پشت هر جنگ،
هر تحریم و هر تصمیم بزرگ سیاسی، انسانهایی زندگی میکنند که
نامشان در بیانیههای رسمی کمتر شنیده میشود.
کارگری که با
تعطیلی کارخانه بیکار میشود، مادری که در صف دارو میایستد، کودکی
که مدرسهاش ویران شده، خانوادهای که خانهاش را در بمباران از
دست داده و جوانی که آیندهاش میان سرکوب داخلی و جنگ خارجی گرفتار
شده است، معمولاً در میز مذاکرات حضور ندارد.
بااینحال،
هزینهٔ تصمیمهایی که دیگران میگیرند، بیش از همه بر دوش همین
انسانها سنگینی میکند.
آنان گوشت دم توپ جنگها و
قربانیان خاموش رقابتهای سیاسی و اقتصادیاند نقد سیاست قدرت از
همینجا آغاز میشود: از بازگرداندن انسان به مرکز سیاست.
از کودتای نظامی تا مهندسی اعتبار سیاسی
در کودتاهای
کلاسیک، مسئلهٔ اصلی تصرف مستقیم قدرت بود. ارتش، سازمانهای
اطلاعاتی و نیروهای مسلح در برابر ساختار سیاسی موجود قرار
میگرفتند و با سرنگونی حکومت، نظم تازهای را تحمیل میکردند.
در اشکال دیگر مداخله، هدف لزوماً تصرف فوری ساختمانهای
حکومتی نیست. گاهی ابتدا باید تصویری از آینده ساخته شود؛ تصویری
که در آن یک جریان سیاسی، پیش از آنکه در فرایندی آزاد و دموکراتیک
از حمایت عمومی برخوردار شده باشد، در محافل بینالمللی بهعنوان
جایگزین مطلوب معرفی شود.
انتخابات مهندسیشده، حمایت
گزینشی از نیروهای سیاسی، تحریمهای اقتصادی، عملیات پنهانی،
ترورهای سیاسی و مداخلهٔ نظامی، همگی در موقعیتهای تاریخی متفاوت
برای اثرگذاری بر ساختار قدرت به کار گرفته شدهاند.
آنچه
این بحث را به مسئلهٔ ایران پیوند میدهد، خطر تبدیل حمایت از حق
تعیین سرنوشت مردم به حمایت از یک مدعی مشخص قدرت است. آزادی یک
ملت را نمیتوان به این تقلیل داد که قدرتی خارجی، به جای مردم آن
کشور، تشخیص دهد چه کسی برای حکومتکردن مناسبتر است.
جایزهای به نام مردم؛ اعتباری برای یک فرد
تصمیم بنیاد
فریدریش نائومان برای سپردن جایزهای با عنوان «جایزهٔ مردم ایران»
به رضا پهلوی، از همین منظر شایستهٔ بررسی است.
بنیاد
فریدریش نائومان با حزب دموکرات آزاد آلمان (FDP) پیوند سیاسی
دارد. هنگامی که بنیادی وابسته به یک جریان سیاسی آلمانی، شخصیتی
از اپوزیسیون ایران را برای دریافت جایزهای به نام مردم آن کشور
برمیگزیند، پرسش دربارهٔ حدود اختیارات و پیامدهای سیاسی این
انتخاب اجتنابناپذیر میشود.
رضا پهلوی نمایندهٔ یکی از
نظریات بخشی از مردم ایران است، نه نمایندهٔ منتخب همهٔ مردم آن
کشور. معرفی او در مراسمی رسمی بهعنوان دریافتکنندهٔ جایزهٔ مردم
ایران، حتی اگر با تعبیر «امانتداری» همراه باشد، میتواند به
تقویت جایگاه نمادین و سیاسی او بینجامد.
پرسش این است: چرا
یک تفکر مشخص سیاسی باید از چنین امتیازی برخوردار شود؟ چه
سازوکاری برای انتخاب دریافتکننده وجود داشته است؟ آیا صدای زنان،
کارگران، دانشجویان، معلمان، نویسندگان، زندانیان سیاسی و دیگر
نیروهای اجتماعی ایران نیز در این تصمیم شنیده شده است؟
هیچ
بنیادی، صرفنظر از جایگاه و منابع مالی خود، نمیتواند از یک
مراسم اهدای جایزه، مشروعیت نمایندگی سیاسی برای فردی ایجاد کند.
مشروعیت نمایندگی یک ملت از ارادهٔ آزاد همان ملت سرچشمه میگیرد،
نه از اعتبار مؤسسات خارجی.
این مسئله هنگامی حساستر
میشود که بنیادهای سیاسی با منابع عمومی تأمین مالی میشوند.
شهروندان آلمان با گرایشهای سیاسی متفاوت در تأمین این منابع
سهیماند و حق دارند دربارهٔ معیارها، اهداف و پیامدهای فعالیتهای
بینالمللی چنین نهادهایی پرسش کنند.
میناب؛ آزادی بر
ویرانههای یک مدرسه؟
مدرسهٔ ابتدایی شجرهٔ طیبه در میناب،
یکی از تکاندهندهترین نمونههای هزینهٔ انسانی جنگ است.
بر اساس تائید گزارشهای منتشرشده دربارهٔ حمله آمریکا به این
مدرسه، شمار زیادی از کودکان و غیرنظامیان جان خود را از دست
دادند.
در برابر چنین فاجعهای، محکومیت کشتار کودکان نباید
به موضع سیاسی آنان، خانوادههایشان یا حکومت کشورشان وابسته باشد.
کودکی که در مدرسه کشته میشود، نه مسئول سیاستهای جمهوری اسلامی
است و نه میتوان جان او را هزینهٔ اجتنابناپذیر یک راهبرد نظامی
دانست.
این معیار دربارهٔ همهٔ طرفهای جنگ یکسان است.
سرکوب و اعدام به دست جمهوری اسلامی محکوم است؛ حمله به غیرنظامیان
به دست نیروهای خارجی نیز باید محکوم باشد.
از همین منظر،
مواضع رضا پهلوی دربارهٔ حملات نظامی خارجی و واکنش او به کشتار
غیرنظامیان موضوع پرسش و پاسخگویی عمومی است. کسانی که از عملیات
نظامی حمایت میکنند، باید دربارهٔ پیامدهای انسانی آن نیز موضعی
روشن داشته باشند.
آزادیای که از آسمان با موشک فرود آید،
آزادی نیست. آزادی زمانی معنا دارد که زندگی، امنیت و حق انتخاب
انسانها را پاس بدارد.
جامعهٔ ایران مجموعهای یکدست نیست.
در آن جمهوریخواهان، نیروهای چپ، لیبرالها، فعالان حقوق زنان،
تشکلهای صنفی، گروههای ملی و فرهنگی و شهروندانی با دیدگاههای
گوناگون حضور دارند. بسیاری از آنان با جمهوری اسلامی مخالفاند،
اما دربارهٔ ساختار سیاسی آینده اختلافنظر دارند.
حق تعیین
سرنوشت دقیقاً برای پاسداری از همین تکثر معنا پیدا میکند.
ازاینرو، بنیاد فریدریش نائومان باید بتواند توضیح دهد که چرا
از میان این تنوع اجتماعی و سیاسی، رضا پهلوی را برای دریافت جایزه
برگزیده است و چه تمایزی میان تقدیر نمادین از مردم و تقویت اعتبار
سیاسی یک جریان قائل میشود.
خطر بزرگ سیاست قدرت، تنها در
خشونت آشکار آن نیست. خطر دیگر هنگامی پدید میآید که زبان حقوق
بشر، دموکراسی و آزادی از محتوای انسانی خود تهی شود و به وسیلهای
برای مشروعیتبخشیدن به تصمیمهایی تبدیل گردد که صاحبان اصلی حق
در آنها نقشی نداشتهاند.
در اینجا مسئله صرفاً رضا پهلوی
یا بنیاد فریدریش نائومان نیست. مسئله به شیوهای از سیاستورزی
بازمیگردد که در آن قدرتهای سیاسی و اقتصادی، با ابزارهای
گوناگون، میکوشند مسیر تحولات جوامع دیگر را مطابق ترجیحات خود
شکل دهند.
اگر قرار است از مردم ایران تقدیر شود، نخست باید
استقلال ارادهٔ آنان به رسمیت شناخته شود.
مردم ایران حق
دارند جمهوری اسلامی را نخواهند، با بازگشت سلطنت مخالفت کنند، با
جنگ و مداخلهٔ خارجی مخالف باشند و دربارهٔ ساختار سیاسی آیندهٔ
خود آزادانه تصمیم بگیرند. هیچ دولت خارجی، بنیاد سیاسی، حزب یا
شخصیت تبعیدی نمیتواند این حق را از آنان بگیرد.
کودتای
نظامی و اعتباربخشی سیاسی در یک مراسم رسمی، از نظر شکل یکسان
نیستند؛ اما هرگاه تصمیمگیری دربارهٔ آیندهٔ یک جامعه از ارادهٔ
آزاد مردم آن جدا شود، باید نسبت آن تصمیم با دموکراسی را به پرسش
کشید.
آزادی را نمیتوان به نام مردم اعلام کرد و اختیار
تعیین نمایندهٔ آنان را به دیگران سپرد. زیباترین واژگان دربارهٔ
آزادی نیز زمانی اعتبار دارند که با احترام عملی به حق انتخاب مردم
همراه باشند. در غیر این صورت، این خطر وجود دارد که زبان آزادی،
به جای دفاع از انسانهای بیصدا، به زبانی آراسته برای توجیه
مناسبات قدرت تبدیل شود.
________________________________________________________
توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام
دریافت نمیشود.
|