مقاله

 

 

 تاریخ انتشار :تابستان 2025

نام آن کبوتر غمگین که از قلب ها گریخته، شرم است

سید علی میری



حدودا دوسالی می شد که به سوئیس مهاجرت کرده بودم. جواب درخواست پناهندگی سیاسی ام هنوز نیامده بود و‌ باید منتظر می ماندم. اداره ای که مربوط به پناهجویان بود فرصت های شغلی موقتی برای کسانی که در انتظار درست شدن اقامتشان بودند فراهم می کرد. این کارها بیشتر برای یادگیری زبان و آشنایی با ‌افرهنگ این کشور و ادغام شدن در جامعه مفید بود.

 

حقوق و‌ مزایای کمی هم داشت. یک روز که به آن اداره مراجعه کرده بودم مسئول همین کارهای موقت به من پیشنهاد داد که می توانم در قسمت زیباسازی شهر و یا جنگل های اطراف کار کنم. کار در جنگل های زیبای اطراف شهر لوگانو‌ را انتخاب کردم.سکوت و‌ هوای مطبوع جنگل و دوری از شهر با روحیه من سازگارتر بود. کار ما زیبا سازی جنگل، تمیزگاری راهها و‌ در گل زیباسازی نمای جنگل بود. شهر لوگانو بزرگترین شهر استان تیچینو شهری توریستی به حساب می آید و جنگل های اطراف آن هم‌ در فصول گرم و آفتابی محل عبور و مرور توریست ها بود. ساکنان این شهر هم برای پیاده روی و نرمش و ورزش به آنجا می آمدند.

 

یک روز بچه های کودکستانی را برای اردو به آنجا آورده بودند.من مشغول کار بودم که دو نفر از این بچه ها به نزد من آمدند و سلام کردند. دو‌ پسر بچه حدودا ۶ یا ۷ ساله بودند. یکی از آنها هندی بود و دیگری سوئیسی و اهل همان استان تیچینو بود.آنها کمی با من خوش و‌بش کردند و سوالاتی پرسیدند. زبان این استان سوئیس ایتالیایی است. تازه کمی زبان محاوره آموخته بودم و می توانستم به صورت دست و پا شکسته با دیگران گفتگو کنم و‌ از فرصت های اینچنینی برای تقویت زبانم استفاده میکردم.

 

آن دو‌ پسر بچه از کار من پرسیدند و اینکه آن چوب ها را چرا جابجا میکنم. همچنین در مورد اینکه اصالتا کجایی هستم و‌ چه مدت در سوئیس بوده ام هم‌ سوال پرسیدند. من هم از پسر بچه ای که اصالتا هندی بود و رنگ پوست و شکل و شمایلش هم نشان میداد که اهل هندوستان است نامش را پرسیدم. گفت: «نامم «پیک پاک»است. (Pik pak).

 

از شنیدن نامش ناخودآگاه به خنده افتادم و یکی دو بار تکرار کردم: پیک پاک؟ و میخندیدم.معمولا وقتی که از چیزی خنده مان می گیرد به صورت ناخودآگاه به کسی که در کنارمان است نگاه می کنیم و‌ در واقع خنده ی خود را با او ‌به مشارکت میگذاریم.. من هم‌به پسربچه ی سوئیسی که همکلاسش بود و در کنارش ابستاده بود،همانطور که می خندیدم‌ نگاه کردم و منتظر بودم که او هم به خنده ی من بپیوندد. اما او با چشم هایی غمگین به من نگاه می کرد. با نگاهی غمگین در چشم های من می نکریست.

 

گویی با نکاهش به من می گفت: آدم چطور به اسم کسی می خندد؟ تو‌ از کدام سرزمین آمده ای؟ چطور به این سن رسیده ای و نیمی از موهای سرت سفید شده و‌ هنوز یاد نگرفته ای که آدم به نام دیگران نمی خندد؟ او‌ غمگین به من نگاه می کرد و من تمام این حرف ها را در نگاهش خواندم و به ناگهان‌ خنده بر روی لب هایم خشک شد. وقتی رفتند،، به روی زمین نشستم و دستم را بر روی پیشانی عرق کرده ام گذاشتم. پیوسته از خودم میی پرسیدم: من از کدام سرزمین آمده ام؟

19,07,2025
سوئیس، لوگانو

 

________________________________________________________

  Share

توجه کنید . نوشتن یک ایمیل واقعی الزامی است . درغیر این صورت پیام دریافت نمیشود.

:

اسم

:

ایمیل

پیام


 

 

مقاله ها   |    نظریات   |    اطلاعیه   |    گوناگون    |      طنز     |      پیوندها    |    تماس

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کليه حقوق محفوظ ميباشد.
نقل مطالب با ذکر منبع (شبکه تیف) مانع ندارد